رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت دوم( معافیت سربازی ( خشم شب ) )

سربازی
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت اول( معافیت سربازی )
مرداد ۲۱, ۱۳۹۷
داریوش
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت سوم( معافیت سربازی ( داریوش ) )
مرداد ۲۵, ۱۳۹۷

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت دوم( معافیت سربازی ( خشم شب ) )

خشم شب

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت دوم( معافیت سربازی ( خشم شب ) )

خشم شب

این ماجرا برمیگرده به ۳ سال پیش زمانی که دوم دبیرستان بودم.

اون موقع همه منو به عنوان یه پسر مودب درسخون میشناختن خودمم خیلی به درس خوندن علاقه داشتم.

رشته تحصیلیم هم کامپیوتر بود.

بعد از ماجرایی که برای تو دبیرستان به وجود اومد دیگه هیچکس بهم رضا  نمیگفت فقط به یه اسم منو میشناختن ( خشم شب ) .

همین اسم باعث شد از درس فاصله بگیرم و از ادامه تحصیل برا دانشگاه خودمو منصرف کنم.

بزارین داستانمون براتون تعریف کنم.

-شروع ماجرا ( خشم شب )

یه روز صبح که اومدم به مدرسه و همه چی هم طبق روا هر روز پیش میرفت.

منم طبق معمول رفتم کنار شیرهای آب که پاتوق منو همکلاسیهام بود وایستادم.

قرار همه این بود که قبل از زنگ کنار سکوی شیرهای منتظر همدیگه بمونیم تا زمانی که همه جمع بشن و بعد بعد از زنگ بریم سر صف.

اون روز هم طبق روزای دیگه یکم زودتر از بقیه رسیدم و منتظر شدم تا همه جمع بشن.

همینجور سرم به کار خودم گرم بود دیدم چن تا از بچه های حسابداری اومدن سمت من و گفتن این مکان پاتق ماست.

بچه های حسابداری مدام دنبال دعوا میگشتن و منتظر بودن با یه نفر ضعیف دعوا کنن .

وقتی دیدم اونا ۵ نفرن و منم یه نفر تنها راهی که داشتم این بود که از اونجا فاصله بگیرم.

این دفه اول نبود که بچه های حسابداری برا بقیه دانش آموزای مدرسه مشکل ایجاد میکنن.

همیشه دوست داشتم جلو شون در بیام ولی نمیشد اونا خیلی قوی تر بودن.

همینجور که داشتم از کنار شیرهای آب فاصله میگرفتم دیدم چن تا از دوستام دارن میان و منم دیگه تنها نبودم.

به محض اینکه برگشتم تا به اون زورگوها بگم نمیخوام از اینجا برم داریوش که قلدر اونا بود زد تو شکمم و منم افتادم رو زمین.

دوستای دیگم که منو دیدن اونا هم فهمیدن نباید جلو بیان.

دعوا

یه چن لحظه ای ضعف کرده بودم تا اینکه زنگ مدرسه خورد و همه رفتیم سر صف . داریوش بهم گفت اگه به ناظم بگی موقع رفتن به

خونه حسابت رو میرسم.

خیلی ناراحت شدم و دوست داشتم شکمشو پاره کنم.

خلاصه رفتیم سر کلاسو اون روز هم طبق شرایط عادی مدرسه تموم شد.

بعد از اینکه زنگ خونه به صدا در اومد و من و حسن دوست صمیمیم داشتیم میرفتیم خونه با یه صحنه عجیب رو به رو شدیم.

چن نفر که از داریوش خیلی بزرگتر بودن، تو یه کوچه باریک داشتن اونو اذیت میکردن.

سریع گوشیم رو در اوردم و از این صحنه فیلم برداری کردم تا اگه داریوش فرداش یا روزای بعد خواست منو اذیت کنه اونو تهدید کنم

که این فیلمو به بقیه مدرسه هم میدم و آبروشو میبرم.

از تعجب شاخ درآوردم اون پسرا نه هم مدرسگی ما بودن نه هم سن ما بودن خیلی بزرگتر بودن.

از اون منطقه یه جوری رد شدیم که هم داریوش و هم اون پسرا ما رو نبینن.

صبح روز بعد که رفتم مدرسه و کنار شیر آب وایسادم و منتظر بودم داریوش و دوستاش بیان و منو اذیت کنن و منم در جواب بگم تو

که اینجا منو اذیت میکنی بیرون مدرسه هم هستن کسایی که تو اذیت کنن .

هر چی وایسادم هیچکی نیومد بعد از چند دیقه بقیه دوستام اومدن.

جنایت

وقتی حسن اومد منو کشید کنار و گفت اون فیلم رو پاک کن ممکنه داریوش برا پاک کردنش بهت آسیب برسونه.

دیدم راست میگه و فیلم رو پاک کردم.

کمکم همه دوستام اومدن و فقط داوود که همیشه دیر میومد اونروز هم دیر اومد .

داوود از همه دیر تر اومده بود و کسی هم از این دیر اومدن تعجب نکرد ولی چهرش با بقیه روزا فرق داشت.

چهره داوود یه جوری شده بود که انگار روح دیده.

حسن ازش پرسید چیشده بابا نکنه روح دیدی ؟

داوود تنها کلمه ای که این بود:::::::::::::: داریوش مرده!!!!

داوود همسایه کناری خونه داریوش بود و از اوضاع خانوادش در جریان بود .

ازش پرسیدم

+چی داریوش مرده؟

_آره مرده دیروز جنازشو انداخته بودن جلو در خونشون و هیچکسی هم نمیدونه کی بوده.

با نگاهی وحشت زده به حسن نگاه کردن و اونم به من نگاه کرد .

نکنه  اون ۳ تا پسری که داریش رو اذیت میکردن وقتی کارشون تموم شده اونو کشتن؟

حالا چیکار کنیم تنها مدرکی که از درگیری اونا داشتیم همین چن دیقه پیش پاک کردیم.

خیلی ترسیده بودیم نکنه اون افراد ما رو هم دیده باشن .

با همین افکار زنگ پایان مدرسه خورد و رفتیم خونه .

فرداش یه اتفاق عجیب افتاد.

ادامه رمان ( داریوش ). با شاپ یار همراه باشید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *