رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت پنجم( معافیت سربازی ( کار خطرناک ) )

شبکه های اجتماعی
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت چهارم( معافیت سربازی ( شبکه های اجتماعی ) )
مرداد ۲۸, ۱۳۹۷
حقیقت
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت ششم( معافیت سربازی ( حقیقت ) )
شهریور ۴, ۱۳۹۷

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت پنجم( معافیت سربازی ( کار خطرناک ) )

کار خطرناک

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت پنجم( معافیت سربازی ( کارخطرناک ) )

کار خطرناک

چون  دیشب تا دیر وقت بیدار بودم صبح دیر از خواب بیدار شدم و با عجله آماده شدم و رفتم مدرسه.

امروز میخوام هر جور شده به حقیقت دست پیدا کنم .

نمیدونم چطور ولی میخوام سر از این ماجرا در بیارم.

وقتی به داریوش فکر میکنم و اون همه کارهایی بدی که تو دبیرستان کرده بود با خودم میگم حقش بود ولی…

ولی نمیتونستم قبول کنم که کسی حرف منو باور نکنه.

نمیتونم فیلم رو تو شبکه های اجتماعی پخش کنم چون یه بار جلومو گرفتن به احتمال زیاد لانم منو تحت نظر دارن .

باید یه نقشه بکشم که هم فیلم رو پخش کنم هم کاری کنم که مثل داریوش نشم.

بهتره برم مدرسه و از دوستام کمک بگیرم.

بهترین دوستم حسن و بقیه دوستام که خیلی کارشون عالی هست.

بچه های کلاس ما سال پیش تو جشنواره خارزمی شرکت کرده بودن و تونستن مقام اول رو بیارن .

یکی از بهترین نابغه های کامپیوتر داوود هست که خیلی راحت میتونه تو هر سیستمی نفوذ کنه و اطلاعاتش رو سرقت کنه.

البته داوود هکر کلاه سفید هست و فقط برای کارهای خیر از هنرش استفاده میکنه.

بقیه هم هستن که خیلی راحت میتونن تو این کار خطرناک بهم کمک کنن.

همینجور که تو این افکار بودم به مدرسه رسیدم و چون دیر رسیده بودم مستقیم رفتم سر کلاس.

تا درو باز کردم دیدم آقا محمود از کلاس خارج شد ، منو یه نگاه انداخت و بدون اینکه حرفی بزنه از کنارم رد شد.

با خودم گفتم خدایا چی شده ؟

شروع کار خطرناک

رفتم سر میزم کنار حسن نشستم و آروم در گوشش گفتم چه خبره ؟

_سلام رضا جون مگه خبر نداری؟ دوستای داریوش رو هم کشتن…..

_الان پلیسا دارن لز تمام دانش آموزا در مورد اونا سوال میپررسن.

+راست میگی؟؟؟؟!!!!!!!!

_آره اونایی که اونروز داریوش رو برده بودن روز بعد اونا رو آوردن ولی امروز این آقا اومده و میگه هردوشون کشته شدن.

+اونایی که اونروز دوستای داریوش رو برده بودن اطلاعاتی بودن .

_تو از کجا میدونی؟

+داستانش طولانی هست بزار بعد کلاس برات تعریف میکنم.

_باشه.

تمام دنیا داشت دور سرم میچرخید آخه خودمو عمدا وارد این کار خطرناک کردم.

اگه دیروز پیش آقا محمود نمیرفتم الان نگران جون خودم نبودم ولی حالا باید هر جور شده خودمو نجات بدم.

کلاس که تموم شد بچه هایی که پارسال تو جشنواره خوارزمی برنده شده بودیم رو جمع کردم و همه ماجرا رو براشوم تعریف کردم.

حسن ، داوود ، قاسم ، علی ، محمد و خودم.

بجز حسن که اون روز باهام بود و شاهد اذیت کردم داریوش بود بقیه حرفم رو باور نکردن و فقط با نشون دادن فیلم حرفم رو باور کردن.

الان باید یه کاری کنیم که حقیقت فاش بشه و اونایی که سه تا از بچه های دبیرستان مارو کشتن مجازات بشن.

بعد از مدرسه تو کارگاه مدرسه جمع شدیم.

دبیرستان به خاطر برنده شدن رباطی که ما طراحی کرده بودیم کلیدای کارگاه رو بهمون داد.

ما میتونیم تا هر زمانی که بخوایم اونجا باشیم .

البته قبلش باید به خانواده هامون اطلاع بدیم تا نگرانمون نشن.

الان هم بهترین جایی که میتونیم برا این کار خطرناک دور هم جمع بشیم و یه فکر اساسی بکنیم همین کارگاه هست.

هر کدوم از بچه ها یه توانایی داشتن داوود هکر ، حسن برنامه نویس ، قاسم ، علی و محمد هم کارای سخت افزاری رو خیلی خوب انجام میدادن.

من نه برنامه نویس نه هکر و نه تو کارای سخت افزاری بودم ولی یه کارو خیلی خوب میتونستم انجام بدم.

تحلیل و مدیریت .

خیلی از معلمای مدرسه میگفتن اونی که این گروه رو جشنواره خوازمی برنده کرد من بودم.

آخه مدیریتم خیلی بالا بود و تونستم بچه ها رو جمع کنم و مدریتشون کنم.

بعد از ۵ ساعت همفکری دیگه کمکم خسته شدیم و بدون اینکه به نتیجه ای برسیم از هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه هامون.

همینجور که داشتیم از مدرسه خارج میشدیم یهو بچه های حسابداری که همکلاسیهای داریوش و اون دو تا مرحوم دیگه بودن جلو ی مارو گرفتن و ……..

ادامه رمان اجرای نقشهشاپ یار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *