رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت سوم( معافیت سربازی ( داریوش ) )

خشم شب
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت دوم( معافیت سربازی ( خشم شب ) )
مرداد ۲۲, ۱۳۹۷
شبکه های اجتماعی
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت چهارم( معافیت سربازی ( شبکه های اجتماعی ) )
مرداد ۲۸, ۱۳۹۷

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت سوم( معافیت سربازی ( داریوش ) )

داریوش

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت سوم( معافیت سربازی ( داریوش ) )

جسد داریوش

فردای روزی که داریوش مرده بود یه اتفاق خیلی عجیب افتاد .

تا زمانی که همه بچه ها تو مدرسه جمع شدیم همه چیز عادی بود.

وقتی دانش آموزا رفتن سرکلاس یه عالمه مامور ریختن تو مدرسه و دنبال یه چیزی میگشتن .

منو حسن از ترس خشکمون زده بود فکر میکریم دنبال ما میگردن آخه اونجا منو حسن فقط شاهد اذیت کردن داریوش بودیم.

مامورا کلاس به کلاس میگشتن همه کیفهای بچه ها رو گشتن ولی مشخص بود چیزی که دنبالش میگشتن رو پیدا نکردن آخه هیچکدوم

از گشتن دست برنداشت.

از ورود مامورا به مدرسه تا زمانی که گشتن تموم ششد ۳ ساعتی گذشت وقتی کارشون تموم شد و به نتیجه نرسیدن یه کار عجیب تر

کردن.

دو تا از دوستای صمیمی داریوش که تو مدرسه خیلی با هم خوب بودن و گرفتن و بردن.

خیلی ترسیده بودم نمیدونستم جریان چیه! اونا کین؟ یا حتی اون پسرایی که داریوش رو اذیت کردن همونا کشتنش یا کسی دیگه

بوده؟

تنها کسی که میتونستم بهش پناه ببرم و تمام این ماجرا رو براش تعریف کنم محمود نزدیک ترین دوست بابام بود .

محمود نظامی هست یه بار که یه مشکل دادگاهی داشتیم محمود به بابام کمک کرد و اونو از اتهامی که مرتکب نشده بود تبرئه کرد.

الان دیگه تنها کسی که میتونم بهش این جریانو بگم محمود هست ولی چطور بگم اون کهنمیدونه من راس میگم یا نه .

اصلا اون که منو نمیشناسه اون فقط بابام رو میشناسه و اگه الان برم پیشش نمیدونم حرفمو باور میکنه یا نه.

خلاصه دلو به دریا زدم و روز بعد بجای مدرسه رفتم پیش محمود.

اداره پلیس

تو اداره پلیس همه داشتن به من نگاه میکردن ، یه پسر بچه ۱۷ ساله تنها تو اداره پلس یه نفر که لباس نظامی تنش بود اومد سمتم و ازم

پرسید اینجا چکار میکنی؟

از ترس خشکم زده بود فقط گفتم اومدم آقا محمود رو ببینم اون دوست پدرم هست؟

_فامیلش چیه پسر جان؟

+نمیدونم فقط اسمش آقا محمو هست…

_اگه ببینیش میشناسیش؟

+بله…

با خنده گفت خب بیا بریم پیش آقا محمود…

همینجور که داشت منو تو تک تک اتاقا میبرد که دنبال آقا محمود بگرده همکاراش به من نگاه میکردن و زیر لب میخندیدن که این بچه

اینجا چکار میکنه؟

بعد از چند دیقه که منو به تک تک همکاراش نشون داد یه اتاق کوچیک اون ته سالن دیدم که که داره منو اون تو…

بعد از اینکه درو باز کرد محمود رو دیدم خیلی ترسیده بودم همونجا زدم زیر گریه….

محمود از همکارش تشکر کرد و منو برد تو اتاقش وقتی خودمو معرفی کردم خواست به بابام زنگ بزنه ولی من نزاشتم .

بهش گفتم اگه اون بفهمه منو دعوا میکنه .

_خوب پس بگو اینجا چیکار میکنی؟

+خیلی ترسیدم آقا محمود نمیدونم چیکار کنم.

_کسی اذیتت کرده؟

+نه؟

_کسی دنبالت کرده؟

+نه؟
_خب پس چرا اینجا هستی؟

با گریه گفتم یکی از بچه های مدرسم رو کشتن.

_آهان پس اون پسره مال مدرسه تو بود؟

+آره شما هم خبر دارین؟

_آره خبر دارم .

_خوب این قضیه به تو چیکار داره آقا رضا؟

+روز قبلش من داریوش رو دیدم که سه تا آدم بزرگ اذیتش میکردن…

یهو محمود بلند شد درو بست و اومد کنارم نشست و گفت راست میگی؟

+با گریه گفتم آره.

_اگه چن تا عکس بهت نشون بدم میتونی اونارو بشناسی؟

+نمیدونم..

_اشکال نداره خودتو کنترل کن من الان چن تا عکس برات میارم ببین تو اینا میتونی یکی از اون سه نفر رو پیدا کنی…

با عجله رفت تو یه اتاق با چن نفر صحبت کرد بعد یکی اومد و تو دستش یه آلبوم بود.

همه ی عکسای آلبوم رو نگاه کردم هیچکدوم از اون آدما تو اون البوم نبود.

محمود که خیلی هیجان زده بود و میخواست هرچه ز.دتر این ماجرا تموم بشه تا شب منو اونجا نگه داشت.

ساعتای ۸ شب بود که دیدم بابام از در وارد اتاق شد .

اونجا بود که فهمیدم محمود همه چیرو به بابام گفته بود.

هر لحظه منتظر سیلی خوردن از بابام بودم و لی نه تنها منو نزد بلکه گفت حواست رو جمع کن ببین میتونی اون افراد رو پیدا کنی.

کم کم ساعت به ۱۰ شب نزدیک میشد و دیگه تموم عکسهای آلبوم و هر چی عکس تو یسستم بود رو نگاه کردم و هیچکدوم به ذهنم آشنا

نیومد.

اتهام

یکی از همکارای محمود که خیلی هم ناراحت بود اومد در گوش محمود یه چیزی گفت و محمود یه حالتی شد.

بعد از چن لحظه اومد سمتم و گفت رضا جان شما اون آدما رو کجا دیدی؟

+نزدیک مدرسه همون قسمتی که از در بیرون میشیم یه کوچه باریک هست همنجا بودن…

هیچوقت چهره ی اون موقع محمود رو یادم نمیره که به خاطر یه بچه ۹ ساعت اضافه س خدمتش ایستاده بود.

_رضا جان ما مسیر مدرسه تا خونه داریوش رو تو دوربینهای اطراف چک کردیم و نشونه ای از اذیت کردن داریوش ندیدم.

+بخدا خودم دیدم . بخدا دروغ نمیگم.

_میشه کوچه ای که نزدیک مدرسه هست رو هم نشون بدی؟

+بله…

گوشی خودم سامسونگ هست و میتونم با گوگل مپ آدرس های نقشه ی گوگل رو به بقیه ارسال کنم.

چون منطقه ی مدرسه رو بلد هستم خیلی راحت با نقشه گوگل اونجا رو پیدا کردم و به محمود نشودن دادم.

_رضا جان این منطقه به محیط مدرسه مربوط میشه و ما با دوربینها تموم این منطقه رو گشتیم و چیزی پیدا نکردیم.

+بخدا دارم راس میگم.

_اون آقایی که یه چیزی در گوشم گفت میدونی کیه؟

+نه.

_اون بابای داریوش هست و مامور اطلاعات هست اون قبل از من تمام دوربینهای اطراف مدرسه رو گشته و چیزی پیدا نکرده.

انگار منو تو آب یخ گذاشتن .

به خودم گفتم ینی من اشتباه دیدم ؟

یهو با گریه فریاد زدم من دروغ نمیگم.

_ببین رضا جان میدونم به خاطر دوستت ناراحت هستی ولی اون آدما داریوش رو ننکشتن .

مطمعا باش و قاتل اونو پیدا میکنیم و حتما اون لحظه بهت خبر میدیم.

امروز دوستای بابای داریوش اومدن مدرسه و کسایی که اخرین بار اونو دیدن رو با خودشون بردن تا ازشون چن تا سوال بپرسن.

یهو یاد دوستای داریوش افتادم پس اونا از اطلاعات بودن و دوستای داریوش رو برده بودن ازشون سوال بپرسن.

یکم از طرف دوستای داریوش خیالم راحت شد.

ولی هنوز نمیدونم خودم چی دیدم.

یهو یاد گوشیم افتادم که از اون صحنه فیلم برداری کردم ولی به پیشنهاد حسن پاکش کرده بودم.

ادامه رمان شبکه های اجتماعی . شاپ یار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *