رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت چهارم( معافیت سربازی ( شبکه های اجتماعی ) )

داریوش
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت سوم( معافیت سربازی ( داریوش ) )
مرداد ۲۵, ۱۳۹۷
کار خطرناک
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت پنجم( معافیت سربازی ( کار خطرناک ) )
شهریور ۳, ۱۳۹۷

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت چهارم( معافیت سربازی ( شبکه های اجتماعی ) )

شبکه های اجتماعی

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت چهارم( معافیت سربازی ( شبکه های اجتماعی ) )

شبکه های اجتماعی

نمیدونم چی که با خودم گفتم نمیخواد این رو به بقیه بگم.

اونا که بازم حرفم رو باور نمیکردن و فقط میتونستم یه کار بکنم.

چون با شبکه های اجتماعی آشنا هستم میتونم فایل ظبط شده ای که پا کردم رو بازگردانی کنم و تو اینترنت پخشش کنم.

اینجوری همه حرف منو باور میکنن.

بعد اینکه محمود آقا منو قانع که که چیزی ندیدم بابام دستمو گرفت و برد خونه.

وقتی رسیدیم خونه دیگه ساعت ۱۲ شب شده بود و باید میخوابیدم .

بابام منو برد به اتاقم  و منو یم دلداری داد و گفت نگران نباش من دعوات نمیکنم ولی دیگه این کارو نکن منم فقط سرم رو به نشونه

باشه متوجه شدم تکون دادم.

وقتی بابام از اتاق بیرون شد سریع رفتم پای سیستمم و با نرم افزار بازگردانی اون فایل پا شده رو پیدا کردم.

چهره ی اون سه تا پسر خیلی تو ذهنم نبود ولی وقتی دوباره دیدمشون متوجه شدم که یکی از اونا رو تو کتابهایی که محمود بهم نشون

داده بود دیده بودم.

همون کتابهایی که عکس آدمای خلافکار رو توش میزاشتن.

بازگردانی اطلاعات

همون لحظه کل اون کلیپ رو تو شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشتم .

یهو همه چی جلو چشمام پاک شد هر چی سیستم رو چک کردم دیدم من که کاری نکردم.

پس چرا فایلهایی که تو شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشتم حذف شده بود؟

بعدش چشمام از تعجب گرد شد!!!!!!

یکی به صورت تصویری باهام تماس گرفت در حالی که روی صورتش یه دستمال کشیده بود تا شناساییش نکنم.

بهم گفت اگه دوباره دنبال این چیزا بگردی مثل داریوش میشی.

قلبم از ترس داشت از جاش درمیومد تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که سیستم رو از برق کشیدم و سریع رفتم بخوابم.

همون لحظه دیدم در خونه زنگ خورد و دیگه رسما داشتم میمردم.

تا اومدم به بابام بگم درو باز نکن بابام درو باز کرد.

خدایا داشتم میمردم در که باز شد محمود بود .

محمود خونه ما چیکار میکنه اون موقع شب؟

بابام متوجه من نشده بود ولی من اونا رو میدیدم ، محمود یه چند دیقه ای با بابام صحبت کرد بعد دست داد و رفت .

ینی محمود اون کارو با سیستم من کرده بود ؟

اون که فایل رو از شبکه های اجتماعی من پاک کرده بود دیگه چرا اومده بود در خونه؟

شاید اومده بابام رو از کار من باخبر کنه و بگه دیگه دنبال این ماجرا رو نگیرم.

واااااااای بدبخت شدم بابام چرا داره میاد سمت اتاق من.

بدو بدو رفتم تو اتاقم و خودمو به خواب زدم.

خوشبختانه بابام میخواست بره یکم آب بخوره آخه آشپزخونه از جلو در اتاق من رد میشه.

تا صبح داشتم فکر میکردم هک شدن سیستمم ، ریختن یه عامله مامور اطلاعات داخل مدرسه ، اومدن بیموقع محمود به خونمون.

خیلی وحشت زده شده بودم نکنه یه وقت منو مثل داریوش بکشن!!

تصمیم گرفتم فردا یه کار خطرناک انجام بدم….

ادامه رمان در شاپ یار .

کار خطرناک

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *