رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت ششم( معافیت سربازی ( حقیقت ) )

کار خطرناک
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت پنجم( معافیت سربازی ( کار خطرناک ) )
شهریور ۳, ۱۳۹۷
اجرای نقشه
رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت ششم( معافیت سربازی ( اجرای نقشه ) )
شهریور ۱۰, ۱۳۹۷

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت ششم( معافیت سربازی ( حقیقت ) )

حقیقت

رمان آنلاین خسته ام فصل اول قسمت ششم( معافیت سربازی ( حقیقت ) )

حقیقت

ظاهرا از موقعی که مدرسه تعطیل شده بود تا زمانی که ما از کارگاه خارج شدیم همونجت منتظر ما بودن چون کیفو کتابشون دستشون بود.

تعدادشون ۱۵ نفر بود و ما فقط شش نفر بودیم اگه درگیر میشدیم کتک ناجوری میخوردیم.

جاسم که رابطه نزدیکی با داریوش داشت و از دوستای صمیمی داریوش بود اومد جلو .

جاسم خیلی قد و قواره درشتی داره و به تنهایی هر شش نفرمون رو حریفه .

وقتی اومد جلو بهم گفت:

_واقعا تواون نامردا رو دیدی؟

+منظورت چی هست؟

_همون نامردایی که دوستمو کشتن . ما میخوایم پیداشون کنیم و حالشونو بگیریم.

+تو از کجا میدونی؟

_اون پلیسی که امروز اومد مدرسه در مورد دوستامون تحقیق میکرد در مورد تو هم گفت که دیروز پیشش بودی و همه چی رو گفت.

+خوب که چی؟

_ینی اون پلیسه دروغ میگفت؟

+نه ولی؟

_خوب پس باید بگی کی بوده.

میدونستم جاسم رابطه ی نزدیکی با داریوش داشته و الانم خیلی ناراحت و عزادار دوستش هست پس یه ناگه به دوستام کردم و بعدش تنهایی بردمش تو کارگاه مدرسه.

بعد اینکه دونفری تنها شدیم ازش قول گرفتم تمام این صحبتها مخفی بمونه تا زمانی که یه نقشه حسابی بکشیم.

اونم قبول کرد ، منم تمام چیزایی که میدونستم رو بهش گفتم و فیلم رو هم بهش نشون دادم قضیه اون آدمایی که سیستمم رو هم هک کردن رو هم گفتم.

…………………..

عصبانیت

…………………..

جاسم که خونش به جوش اومده بود گوشی رو از دستم گرفت تا بتونه اون آدما رو شناسایی و حسابشون رو برسه.

اگه پای مدیریت و صحبت کردن منطقی بیاد وسط هیچکس تو مدرسه نمیتونه منو شکست بده.

به همین خاطر خیلی راحت تونستم قانعش کنم که ممکنه جون خودش رو هم از دست بده و باید یه نقشه حسابی بکشیم.

ازش خواستم فعلا به کسی چیزی نگه تا بتونیم یه راه حسابی پیدا کنیم. گوشیمو اطش گرفتم و با هم خداحاظی کردیم.

این اولین باری بود که جاسم باهام دست داد و ازم خواست کمکش کنم .

راستش خودمم خیلی مسمم شده بودم بدونم حقیقت چیه؟

وقتی جاسم با دوستاش رفت رفقام اومدن سمتم و گفتن نگرانت شدیم ، حالت خوبه ؟

+آره خوبم ، ظاهرا تعدامون ۷ نفر شده ، جاسم هم میخواد بهمون کمک کنه .

………………..

بعدش از هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه هامون.

وقتی رسیدم خونه تصمیم گرفتم یه نقشه عالی بکشم تا بتونیم به حقیقت برسیم.

هر موقع در مورد یه موضوعی میخواستم تصمیم بگیرم میرفتم پای سیستم و با نرم افزار تحلیلی که باهاش کارامو تنظیم میکردم افکارمو به صورت نمودار میکشیدم.

نرم افزار جالبی هست و میتونی خیلی راحت سناریو های مختلف رو بررسی کنی و ببینی کدوم از همه بهتره.

بدون اینکه شام بخورم نشستم پای سیستم و تا ساعتای ۲ صبح فکر میکردم.

بلاخره یه راه خوب پیدا کردم و مطمعا بودم با این روش میتونم به حقیقت برسم .

همون لحظه به دوستام پیام دادم که صبح زودتر بیان مدرسه تا بتونیم صحبت کنیم.

انقد هیجان زده بودم که صبح بدون خستگی از جام پا شدم یه صبحونه که مامانم برام درست کرده بود رو برداشتم و رفتم سمت مدرسه.

به محض رسیدن به مدرسه مستقیم رفتم سر کلاس دیدم دوستام هم جمع هستن.

نقشمو باهاشون در میون گذاشتم و قرار شد از فردا عملیش کنیم.

.

.

.

ادامه رمان . شاپ یار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *